میگه میشه یکم پیاده بریم؟
پیاده راه میرم،از ظهری که دیدمش ناراحت بوده،پرسیدم دلیل ناراحتیش رو.
آروم شروع کرد به حرف زدن،چند سالی میشه باباش باهاشون زندگی نمیکنه تا یکی دو سال پیش که مامانش تقاضای طلاق می کنه.
خونه ی اجاره ای،وضعیت نابه سامان خونه، دانشگاه خودش همه ی این ها باعث شد از همون یک سال پیش شروع کنه به کار کردن،دانشگاه رو گذاشت کنارنمیرسید هم کار کنه هم درس بخونه،یه وقت هایی میشد که دو سه هفته ای یه بار هم نمیتونستم ببینمش سرش خیلی شلوغ بود.
بابایی داشت که هر از گاهی سر میزد بهشون و بعد از اومدن باباش تا یکی دو ماه یه سری دردسر براشون پیش میومد تموم میشد دوباره تا سری بعد که پدر حس پدریش گل کنه و دلتنگ بشه و سر بزنه بهشون و مشکلاتشون رو از اینی که هست بیشتر کنه.
کی دو ماه پیش باباش سکته کرد و مجبور شد کلی قرض بگیره تا بتونه مخارج بیمارستانش رو پرداخت کنه بعد از اون مرخص که شد رفت دنبال زندگی خودش،هنوز نتونسته اون قرض ها رو پس بده نتیجه ی کنکور علمی کاربردی اومده بود و قبول شده بود اصرار می کردم که بره،مدام بهش میگفتم نذار کنار نمیرسی بخونی واسه کنکور تو که کار می کنی حداقل این دانشگاه رو برو و این حرف ها....
نگران بود که کارش رو از دست بده و نتونه شهریه ی دانشگاه رو بده ،نگران از اینکه مخارج خونه هم هست!
حرف میزنم باهاش سعی می کنم بهش امید بدم که تاالان تونسته و از این به بعد هم میتونه...
خداحافظی می کنم و مابقی راه رو تا خونه پیاده میرم ،به مشکلاتش فکر می کنم به دلش که اونقدر بزرگه به اینکه هنوز هم حتی ذره ای گله نمی کنه از خدا ،همیشه میگه راضیم به رضای خودش.
برمیگردم به چند هفته پیش گفته بود میخواد باهام حرف بزنه برا فرداش قرار گذاشتم که ببینمش رفتم پیشش ،مدت ها با پسری دوست بود و این اواخر اومده بود خواستگاریش و خانوادش گفته بودن باید بره سربازی و وضعیت کارش مشخص شه،از این ارتباطشون خانواده هاشون خبر داشتن هم قبل از خواستگاری و هم بعدش میگفت مامانم اینا راضی نمیشه دوری ازش برام سخته برا اون هم،رفته بودم که فقط گوشی باشم برای شنیدن حرفهایش گفتم خب اینها رو که میدونم چیز جدیدی برای گفتن داری؟
شروع کرد به گفتن همه ی آنچه که جدیدا گذشته بود و بی خبر بودم ازشون،میگفت اول مهر رفتیم صیغه خوندیم،صحبت کردیم با روحانی و این حرف ها،گفتم خب تو که راحت بودی از نظر محرم و نامحرمی مشکلی نداشتی که،گفت نه قضیه فراتر از این حرف هاست.
هر 5 شنبه که قرار بیرون رفتن داشتیم رو از مهربه این ور دیگه نمیرفتیم بیرون با هم میرفتیم خونشون خانوادش هم نبودن،من حالا دیگه رسما "زنش" هستم!مامانم هم میدونن.
این جمله ی آخرش اونقدر سنگین بود که ناخودآگاه دوسه بار تکرارش کردم،بهت زده فقط گوش میدادم به حرف هاش، میگفت حالا یک ماهی میشه با هم ارتباط جسمی نداشتیم و این براهردومون سخته،خواستم بهم بگی که چی کار کنم؟چرا خدابرا ما اینطوری میخواد؟ چرا من نباید کنار کسی باشم که دوسش دارم؟هزار چرای دیگه......
بهت زده بهش گفتم وضعیت رو از چیزی که بود خراب تر کردی باید صبر می کردی "باید".
گفتم مامانت که میدونن چرا راضی نمیشن به عقدتون میگه خب بابام گفتن باید بره سربازی و یه سری حرف دیگه که گفتن و نگفتنش فایده ای نداشت...وقتی یک گوش در و یه گوش دروازه....
من حالا مونده بودم و فکر به این دو....
بزرگی روح،حقارت جسم...